شنبه 22 خرداد 1395 ساعت 01:27

هر روز نوای زندگی را با   «نت»  دو  می آغازم . 

و چه بیقرار نواختن میشوم . 

زمان گم میشود  هنگام ارتعاش تارهای صوتی  اسب    شط   رنج 

و تک سوار سرزمین آباد ، بی افسار و تازیانه ! می تازد تا انتهای    توان   چشم. 

پی امیدی  ،  فراخ تر ز سینه ی ستبر !  

 پی علفزاری که از سراشیب بغلطند تا ته درّه ی تنگ.!!  

پی آن خلوت دلخواه !! پی شنیدن جیغ شاد مانی کودکِ دلِ « همراه».... 

 آوایی پیچید در کوه . پژواکی آشنا ! صدای پیر اندرز  ،‌  فرشته ی خوش خبر: 

 

آهای!! تک  سوار عشق !!  

اون « چموش بی افسار» ،‌‌  همون   بیقرار شبهای تار ! چشمهایت را تنگ تر کن .... میبینی؟ 

پس خودتو محکم نگهدار ، رهرو   این راه  

  پیوسته و آهسته  میرود.  گاهی  گام  کوتاهتر کن.

خواهی که راه همیشه بماند باز؟ خودت را هرگز نباز!! هرگز ..................

غرور سربلندت را له نکن زیر ننگ خوف! ساز خلوتت را با سرانگشتان یار کوک کن  

 عاشق کن و عاشقی کن  زندگی یعنی همین........  

 

و چشمه های کوهستان گریستند بر خشکی انتظار  !! اما پروانه ها بی پروا تر از همیشه بر گل یاس خندیدند و شهدِ «خواستن » نوشیدند.

راستی ؟‌  امروز نوبت نواختن کدامین  «نت»   زندگیست؟   

با تو ام  ای دوست ! با تو ..... تو!!!!

سازت را کوک کن.  

تارهای صوت ر ا به عیادت گوشهای پراز « پشت گوش انداختن ها » یم  بفرست .....  

دیگر نمی نالم..... میخواهم زندگی را بنوازم.  

می نوازی؟؟؟   

   بالهای مرغ شک را باز کن به شوق پرواز 

بیا و زندگی را  بکن  از ازل ...... آغاز.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 14 فروردین ماه سال 1389 ساعت 12:08

باور دارم  هر چی میکشیم  از دست این زنان است.

این حس کنجکاوی شون منو کشته.

آخه بهشت به اون اوصاف !!!! خانم حوا تا از میوه ی ممنوعه نخورد آروم نگرفت. بعدشم  گفتن جاتون اینجا نیست .... هبوط کردن.

آدم بیچاره هم که از همون اول زن ذلیل بود ...

حافظ خان هم  کمی مست بود و گفت:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم!!! آورد دراین دیر خراب آبادم

جالبتر اینه که  من هیچ کجا ندیدم که بگن زنان در بهشت  چنین اند و چنان ولی گفتن اگه فلان کارها رو بکنن جاشون قعر جهنمه.....

وقتی که بهشت هم  مال مردان است نمیدونم چرا خانمها اینقدر ذکر و عبادت میکنن؟

آهان لابد استغاثه ،‌ عجزولابه میکنن تا آفریدگار که ظاهرا خودشون هم مرد هستن دلشون به رحم بیاد........

خب حالا گیریم که خانمها تشریف آوردن توی بهشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باوجود اون همه حورالعین ،  میشن شهروند درجه دو

عجیب نیست  ؟ هم دراین دنیا و هم در آن دنیا درجه دوم بودن؟؟؟؟ کی حال داره دنبال دلایلش بگرده.........  من که نیستم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 13 فروردین ماه سال 1389 ساعت 23:18

توی این روز نحس که بیچاره گناهی هم نداره

هر کاری کردم  این گلوی گرفته ام وا نمیشد.

اصلاح کردم.... افتر شیو after shaveرو  کف دستم ریختم دیدم دارم موهامو میمالم. 

فهمیدم  مرضم بیش ازین حرفاس. 

دوش گرفتم...... نشد..... چندرکعت سر مالیدم به آن آستان پاک....... افاقه نکرد..... گشتی زدم توی خیابون ........  نشد .برگشتم  به کلبه ی احزان. 

دست بردم یه کتاب برداشتم. خوندم  حالم بهتر شد.... بهمین خاطر میزنم توی وب واسه یادگاری و  

واسه اون دسته از دوستانی که مطمئنم  خوششون میاد:  

شکسپیر فرمود: 

همانند امواج که به شنزار ساحل راه می جویند 

دقایق عمر ما نیز به سوی فرجام خویش می شتابند 

دقیقه ها به یکدیگر جای می سپارند 

و در کشاکشی پیاپی از هم پیشی می جویند. 

ولادت که روزگاری از گوهر نور بود،‌ بسوی بلوغ می خزد و آنگاه که تاج برسرش نهادند خسوف های کژخیم ! شکوهش زا به ستیز بر می خیزند 

زمان که بخشنده بود، موهبت های خویش را تباه می سازد 

آری زمان   فره جوانی را می پژمرد 

بر ابروان زیبا شیارهای موازی در می افکند 

و گوهرهای نادر طبیعت را در کام می کسد. 

از گزند داس  دروگرٍ وقت هیچ روینده را زنهار نیست 

مگر ترانه ی من  

که در روزگار نامده برجای میماند. 

تا به خواست دست جفا پیشه ی  دهر  

شکوه تورا بستاید.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.